![]() |
![]() |
|
| وبلاگی برای ارتباط با دانشجویان |
|
جلد دوم الگوهای نوین یاددهی و یادگیری
منتشر شد. مولفین: دکتر: نصرت اله یوسفی حسین اویسی
برای تهیه کتاب با شماره ۰۹۱۲۷۸۰۴۳۷۱ تماس بگیرید. Hosein Oveisi فهرست مطالب جلد دوم عنوان صفحه پیش گفتار..........................................................................................7 مهارت های اساسی زندگی................................................................ 9 توانایی اساسی مهارت های زندگی.........................................................................11 اجزاي مهارت هاي ده گانه زندگي.........................................................................15 نقش فعالیت های مکمل و فوق برنامه در آموزش رسمی................................19 فعاليت هاي مکمل چيست؟....................................................................................21 فعاليت هاي فوق برنامه چيست؟...........................................................................22 تعريف مفاهيم فعاليت هاي مكمل و فوق برنامه ..............................................22 مهم ترين رويكردهاي حاكم بر تهيه برنامه هاي مكمل و فوق برنامه...........25 اهداف و ضرورت هاي اجراي فعاليت هاي مكمل و فوق برنامه..................25 ويژگي هاي اساسي درطراحي و تدوين فعاليت هاي مكمل و فوق برنامه26 برخي از مفاهيم نگرشي، مهارتي و دانشي .........................................................27 قالب هاي پيشنهادي جهت طراحي فعاليت هاي مكمل و فوق برنامه.........27 ملاحظات اساسي در طراحي فعاليت هاي مكمل و فوق برنامه.....................27 مراحل تهيه و تدوين فعاليت هاي مكمل...........................................................28 مراحل تهیه و تدوین فعالیت های فوق برنامه..................................................29 ارزشیابی از فعالیت های فوق برنامه..................................................................29 برخی انتظارات اجرایی در مدارس.....................................................................29 مسأله محوری در تهیه و تدوین فعالیت های مکمل و فوق برنامه............30 روش تدریس ساخت گرایی.............................................................33 ساختگرایی چیست؟............................................................................................34 مفهوم ساختگرايي در آموزش... .........................................................................35 مراحل روش ساخت گرایی....................................................................................39 طرح درس روزانه پایه راهنمایی.............................................................................40 روش تدریس شناختی......................................................................48 مراحل اجرای روش تدریس شناختی .............................................. ....................51 طرح درس روزانه کارگاه آموزشی تاریخ تحلیلی اسلام.......................................53 الگوی حل مسأله...............................................................................61 ويژگي هاي الگوي حل مسأله...................................................................................62 راه هاي حل مسأله.......................................................................................................64 محاسن الگوي حل مسأله...........................................................................................67 محدوديت هاي الگوي حل مسأله.............................................................................68 طرح درس روزانه1 علوم تجربی پايه ي اوّل ابتدایی............................ ..............68 طرح درس روزانه2 رياضي پايه پنجم ابتدایی ............ ............................73 طرح درس روزانه3 حسابان پايه سوم دبير ستان..............................................77 الگوی تفكر استقرايي........................................................................86 مراحل روش تدریس................................................... .........................................87 طرح درس روزانه 1علوم تجربی يايه ي سوم ابتدایی ..................................9۷ طرح درس روزانه2 هندسه 1 پايه ي دوم دبيرستان.................................... 97 طرح درس روزانه3 زبان انگليسي پايه ي دوم راهنمايي............................100 روش تدریس مبتنی بر بیان فکر.........................................................107 طرح درس روزانه 1 کارگاه آموزش روش های تدریس قرآن مقطع ابتدایی طرح درس روزانه 2 کارگاه آموزش ویژگی های نوجوانی....................114 طرح درس روزانه 3 کارگاه آموزش روش های تدریس قرآن مقطع راهنمایی120 روش يادگيري اكتشافي....................................................................126 مراحل روش یادگیری اکتشافی...........................................................126 طرح درس روزانه شماره 1 رياضي پايه ي پنجم.................................127 طرح درس روزانه شماره 2 رياضي پايه ي چهارم ابتدایی.....................132 طرح درس روزانه شماره 3 رياضي1 پايه اول دبيرستان........................136 روش تدریس تفکر قياسي................................................................142 مراحل الگوي تفکر قياسي............................................................................................142 طرح درس روزانه شماره 1 علوم تجربی پايه ي اوّل ابتدایي..............................143 نمونه طرح درس روزانه شماره 2 ریاضی پايه ي سوم ابتدایي...........................147 نمونه طرح درس روزانه شماره 3 ریاضی پايه ي پنجم ابتدايي..........................151 روش تدریس پرسش و پاسخ ( روش سقراطي)..................................... 155 مراحل روش تدریس پرسش وپاسخ.............................................................................156 طرح د رس روزانه 1 رياضي يايه ي اول ابتدایی.....................................................156 طرح درس روزانه 2 رياضي 2 پايه دوم دبيرستان.....................................................161 نمونه هایی از روش تلفیقی در مهارت معلمان...........................................168 طرح درس روزانه اندیشه اسلامی 2...............................................................................169 جدول خلاصه نحوی اجرای فعالیت ها.........................................................................179 روش های آموزش انشا در قالب تجربه های مفید..........................................................180 نمونه تدریس به روش بدیعه پردازی...........................................................182 طرح درس روزانه هدیه های آسمان پایه پنجم ابتدایی.................................................182 بارش فکری طرح درس روزانه علوم تجربي دوم راهنمايي............................190 منابع........................................................ ................................................194 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 2:13 توسط حسین اویسی |
|
|
جغرافیای جزیرة العرب عربستان شبه جزیره بزرگی است که در جنوب غربی آسیا قرار دارد. مساحت آن سه میلیون کیلومتر مربع است، یعنی تقریباً دو برابر مساحت ایران و 6 برابر فرانسه می باشد. جزیرة العرب سرزمین خشکی است که از سه سوی در حصار آب قرار گرفته است. از غرب؛ دریای سرخ که حد فاصل جزیرة العرب و قاره آفریقاست. از جنوب؛ اقیانوس هند و آب های آزاد. از شرق؛ دریای عمان و خلیج فارس که جزیرةالعرب را از ایران جدا می سازد. از شمال با کویت و عراق و شامات (اردن و سوریه) پیوند زمینی دارد. چنان چه مشاهده می کنید سرزمین عربستان از سه جانب به دریا پیوسته و این سه جانب را پنج دریا از جمله: خلیج فارس، دریای عمان، دریای عرب، خلیج عدن و دریای سرخ، فراگرفته است. جزیرة العرب از نظر جغرافیایی به پنج بخش تقسیم می شود: 1 - حجاز؛ سواحل شرقی دریای سرخ و طبعاً شامل بخشی از ناحیه غربی جزیرةالعرب است که مهم ترین شهرهای آن مکه، مدینه، طائف و جده است. کلمه حجاز به معنای «مانع» است. این نام بدین دلیل است که رشته کوه «سراة» که از شمال تا جنوب در برابر دریای سرخ کشیده شده، دو قسمت را از یکدیگر جدا کرده که در یک سوی آن نجد و در سوی دیگر تهامه قرار گرفته است. بدین ترتیب، این کوه ها مانعی در میان این دو ناحیه است. در واقع، بخشی از حاشیه شرقی دریای سرخ را که مکه و مدینه در آن قرار دارد، حجاز می نامند. حجاز چون دیگر نواحی جزیرة العرب، بسیار خشک و کم آب است و تنها در برخی از وادی[1]ها، آب های فصلی و یا چاه وجود دارد که از قدیم برخی از قبایل عرب را پیرامون خود گرد آورده است. به همین دلیل در زمان ظهور اسلام تنها چند ناحیه به عنوان مراکز شهری شناخته می شده است: مکه، طائف، یثرب و خیبر. 2 - تهامه؛ آن بخش از جزیرة العرب است که در جنوب حجاز قرار دارد. حجاز به دو ناحیه غربی و شرقی تقسیم می شود؛ ناحیه شرقی آن، که منطقه ای کوهستانی است «حجاز» نامیده می شود و قسمت غربی آن، دشتی سرازیر به سوی دریای سرخ است «تهامه» نام دارد. 3 - نجد؛ قسمت میانی جزیرة العرب از شمال به جنوب است که در شرق حجاز قرار دارد. 4 - عروض؛ بخش وسیعی از جزیرة العرب را که در ناحیه شرقی آن قرار دارد، اصطلاحاً عروض می نامند. مهم ترین شهرهای منطقه شرقی، شهرهای احساء و قطیف است که مرکز شیعیان عربستان می باشد. در حاشیه شرقی و جنوب شرقی جزیره، کشورهای قطر، بحرین و عمان قرار دارند. 5 - یمن؛ شامل نواحی جنوب جزیرة العرب است که به دو قسمت یمن جنوبی و یمن شمالی تقسیم گردیده و در حال حاضر یک کشور به حساب می آیند. بدین ترتیب، جزیرة العرب افزون بر آن که از لحاظ جغرافیایی به مناطق مختلف تقسیم می شود، به لحاظ سیاسی، مشتمل بر چندین واحد مستقل سیاسی است. امروزه گسترده ترین و مهم ترین بخش جزیرة العرب را کشور عربستان سعودی تشکیل می دهد. شهر مکه و موقعیت جغرافیایی آن[2] مهم ترین شهر و مقدس ترین نقطه حجاز، بلکه جزیرة العرب، شهر مکه است. این شهر در فاصله هشتاد کیلومتری شرق دریای سرخ واقع است. فلسفه پیدایش و مرکزیت این شهر که به نام «ام القری» نیز شناخته می شده عبارت است از: الف - وجود کعبه، مرکز عبادت ساکنین جزیرةالعرب. ب - مسیر تجارت از شام به یمن و بالعکس. ج - شهر تجاری و مرکزیت تجّار. مکه در میان درّه واقع شده و اطراف آن را کوه هایی چند در بر گرفته است، به طوری که چند راه خروجی به سمت یمن، دریای سرخ و شام در آن وجود دارد. وادی ابراهیم در میان کوه های مکه واقع شده و یک وادی نسبتاً طولانی است که مسجدالحرام در میانه آن قرار گرفته و در واقع، مسیر و مَسیلی است که باران قسمت بالای مکه را در این سوی مسجدالحرام، منتقل می کند. حضرت ابراهیم به دنبال مشکلی که با همسرش ساره بر سر ازدواج با هاجر و تولد اسماعیل پیدا کرد، همراه هاجر و فرزندش، به مکه آمد و آن مادر و فرزند را در این سرزمین تنها گذاشت و بازگشت. پس از آن که با لطف خدا چاه زمزم پدید آمد و اسماعیل و مادر وی هاجر امید زندگی یافتند، همان جا، در کنار ساکنانی که در اطراف بودند و با پدید آمدن آب به این سوی آمدند، به زندگی خود ادامه دادند. در واقع، همه ماجرا، تقدیری خاص بود که می بایست به احیای دین ابراهیمی در این سرزمین بینجامد. وقتی اسماعیل سی ساله شد، ابراهیم بار دیگر به مکه آمد. در این زمان، آن ها با کمک یکدیگر خانه کعبه را تجدید بنا کردند. به دنبال ساخته شدن خانه خدا، عرب های قبیله جُرهُم که در آن نواحی زندگی می کردند و اسماعیل از میان آن ها همسری اختیار کرده بود، به توحید و خداپرستی گرویدند و پس از آن مراسم حج هر ساله برگزار می شد. به مرور این فرهنگ میان سایر اعراب جزیرةالعرب نیز گسترش یافت. نسلی که از اسماعیل پدید آمد، به عرب های عدنانی مشهورند. عدنان در نسب نامه قریش، نیای پیامبر خدا(ص) معرفی شده و عرب های عدنانی، به این اعتبار که از نسل اسماعیل اند، در واقع عرب نیستند؛ چرا که اسماعیل نه عرب، بلکه از نژاد مردمان بین النهرین بود. در برابر عدنانی ها، قحطانی ها یا عرب جنوبی هستند که به عرب اصیل معروفند. شهر مدینه و موقعیت جغرافیایی آن[3] شهر یثرب که بعد از ورود رسول خدا(ص) به این شهر، «مدینة النبی» و به اختصار «مدینه» خوانده شد، حدود 450 کیلو متری شمال مکه واقع است. آب و هوای مدینه در مقایسه با مکه بسیار بهتر است؛ چرا که زمین های حاصلخیز و آب نسبتاً کافی دارد، با این حال باید گفت مدینه هم سرزمینی کم آب به حساب می آید. پیش از اسلام، دو گروه عرب و یهودی در یثرب زندگی می کردند. قبایل یهودی عبارت بودند از: بنی قَینُقاع، بنی نَضیر و بنی قُرَیظه که عمدتاً در جنوب و جنوب شرقی، زندگی می کردند و قبایل عرب عبارت بودند از: اوس و خزرج که جمعیت خزرج سه برابر اوس بود. گفتنی است جمعیت عربِ یثرب، بسیار بیش از یهودیان بوده است. با این حال، میان دو قبیله عرب، نزاع های زیادی جریان داشت و این نزاع ها به میان قبایل یهود نیز سرایت کرده بود. اوس خزرج هر دو از قبایل جنوبی شبه جزیره بودند که حدود یکصد و پنجاه سال قبل از اسلام به یثرب آمده بودند. به همین دلیل، برخلاف قریش که عدنانی هستند، اوس و خزرج را باید قحطانی به حساب آورد. مردم یثرب به کعبه احترام می گذاشتند و همه ساله برای طواف آن و عبادت بت ها، به مکه می آمدند. به علاوه، بازارهای مکه نیز انگیزه ای بود تا آنان به مکه بیایند و روابطی با قریش داشته باشند. از زمانی که پیامبر(ص) دعوت خویش را آشکار کرد و آیات قرآنی در میان مردم انتشار یافت، اهل یثرب به دلیل همین رفت و آمدها، کم و بیش با اسلام آشنا شده بودند، اما حرمتی که برای قریش قایل بودند، مانع از آن شده بود که خود را به رسول خدا(ص) نزدیک کنند. موقعیت نژادی، فرهنگی و اجتماعی عرب قبل از اسلام قاره آسيا مركز تابش نور توحيد و كانون نشر اسلام است. نسيم طراوت بخش وحى در آغاز بر اين سرزمين وزيد و فرهنگ و تمدن اسلامى در آن بنيان نهاده شد. بسيارى از آثار درخشنده مسلمين كه جلوههاى معنوى و مقدس دارند در اين قاره واقعند. نژاد عرب قبل از ظهور اسلام و در عصر جاهليت، مردمانى در شبه جزيره عربستان سكونت داشتند كه به طور كلى عرب ناميده مىشدند و به دو دسته اعراب قحطانى و اعراب عدنانى تقسيم مىشدند. اين دو، از نظر تاريخى، ريشه مشترك دارند ولى عدنانيان در سلسله نسبتخود به حضرت ابراهيم (ع) مىرسند اين طايفه در نجد و حجاز بودند اما عرب هاى قحطانى به يمن رفتند. اين افراد تابع حكومتى نبودند و اساس مليت آنان قبيله بود و اعضاى هر قبيله از شيخ قبيله اطاعت مىكردند. عصبيت جاهلى و ناسيوناليزم قبيلهاى افراد را به جان هم مىانداخت و گاهى بر سر مسائل جزئى، جنگى چون نبرد «بسوس» 40 سال طول مىكشيد. خونريزى، قساوت، غارت و تجاوز از برنامههاى اين قبايل بود. گرچه صحرانشينى و بيابانگردى پيشه عرب ها بود اما زندگى شهرى به شكلى ضعيف در يمن، عدن، حضرالموت، حجاز، يثرب و طائف ديده مىشد. به لحاظ عقايد مذهبى، گروه كوچكى بدون آن كه آداب و رسوم خاصى داشته باشند به خداى يكتا و آئين ابراهيم (ع) كه دين حنيف ناميده مىشد، معتقد بودند. فرهنگ عرب قبيله در عرب به جماعتي اطلاق ميشود که بر اساس «نسب» و«خون» به همکاري در جهت بهبود معيشت خود دست زده باشند. اصل مشترک در همه قبيلهها «نژاد» و «سرزمين» بود. نيرومندترين چيزي که در واقع ستون حفظ و تداوم قبيله بود و خون و نژاد و وطن را حفظ ميکرد، عنصر «عصبيت» بود. فرد عضو قبيله بايد در حفظ اين رابطه و استحکام و تداوم آن کوشا باشد و حتي از جان و مال خود دريغ نکند. اگر جرمي رخ ميداد، همه قبيله بايد تاوان آن را ميپرداخت و اگر افتخاري نصيب قبيله بود، همه را شامل ميشد. اين اصل حتي به عنوان عامل خير و شر، منشاء وجداني پيدا کرده بود، چنان که ميگفتند: «في الجريرة تشترک العشيرة»[4] :يعني در گناه
عضوي از قبيله همه قبيله شريکاند. گاه براي تقويت و تشکل بيشتر، قبايل ضعيف با پيمان (حلف) خود را در قبيله بزرگتر و نيرومندتر ادغام ميکردند، اين امر در جاهليت در تکوين و تقويت قبايل نقش مهمي را بازي کرده است. به مجرد آن که قبيلهاي با پيمان، خود را در پناه قبيله ديگر قرار ميداد، بر قبيله نيرومند بود که از تمام شئون و حيثيات قبيله هم پيمان، دفاع کند. شيخ قبيله مردي مسنّ، مجرّب، عاقل، شجاع و ثروتمند بود که رهبري قبيله را به عهده ميگرفت. طبيعي بود که قبيله آن گاه تن به اطاعت ميداد که کسي را با اين صفات يافته باشد. شيخ قبيله مسئول صلح و جنگ و پيمان و برپايي مراسم مهماني قبيله بود. او بود که بايد قبيله را در تقسيم غنائم و نيز پرداخت خون بها و کمک به نيازمندان و آزادي اسراي قبيله و ديگر کارها راهنمايي و رهبري کند. عضو قبيله بايد نظام قبيله را ميپذيرفت و در برابر از حقوق و امکانات مساوي بهره ميبرد. هيچ عضوي حق نداشت از رأي و دستور شيخ قبيله و يا از سنت و نظام قبيله گام بيرون نهد و وحدت قبيله را از هم بپاشد. اگر چنين ميکرد به عنوان «خليع» براي هميشه از قبيله طرد و اخراج ميشد و اين بدترين عقوبت بود. جنگ و خونخواهي دو عامل بودند که غالب فکر و عمل قبيله را به خود اختصاص ميداد و قبيله و اعضاي آن پيوسته براي انجام يکي از اين دو در تلاش و ستيز بودند. هر عملي که در جهت تقويت و استحکام قبيله و هم در تحکيم وحدت آن مفيد بود، براي عرب ارجمند و امري مطاع بود[5]. تجارت قريش کمبود شديد آب در جزيرة العرب از مهمترين عوامل شکل دهنده به شيوه زندگي و فعاليتهاي اقتصادي عربها بود. کشاورزي جز در مناطق محدود وجود نداشت. شتر عنصر مهم زندگي عربها و همدم آنان بود. در مواردي گوسفنداني هم نگهداري ميشد. بدين ترتيب عرب، دامداري محدودي را برگزيده بود تا بتواند چند روزي در منطقهاي به سر برد. نتيجه اين امر، عدم رشد شهر نشيني و به طور طبيعي عدم رشد حرفه و صنعت در آن جامعه شده بود[6]. سرزمين مکه فاقد توليد بود. نه زمين قابل کشتي داشت، و نه کالا و فرآوردههایي که خود مصرف کنند و به ديگران عرضه نمايند. از اين رو ساکنان مکه به کار تجارت و سوداگري اشتغال داشتند و زندگي خود را با وارد ساختن نيازمندي هاي خويش از خارج تأمين مينمودند. وجود مکه و تقدسي که در ميان قبايل عرب جاهلي داشت، و منطقه حرم که جايگاه امني بود، و آمد و رفت قبائل عرب از نقاط مختلف عربنشين به مکه چه براي پرستش بتهاي خود و چه به منظور شرکت در مراسم سالانه حج که در ماه رجب و ذي الحجه انجام ميگرفت، زمينه خوبي براي تجارت و مبادلات تجاري آن ها بود. تجارت حجاز تقريبا در اختيار مردم قريش يعني مردم مکه و اشراف طائف بود. تجارت قريش با فلسطين و سوریه (شامات) در شمال، و با يمن در جنوب بود، و گاهي تجّار از راه دريا به حبشه، و از راه نجد به حيره (عراق) تا مداین پايتخت ايران ساساني می رفتند، و شايد به داخل ايران هم آمد و رفت ميکردند. حتي با روم و مصر و هند هم رابطه تجاري داشتند[7]. تجّار مکه تابستان ها را به شمال ميرفتند که آب و هوایي خوش داشت، و زمستان ها که هوا سرد بود، راهي جنوب ميشدند. خداوند زندگي آن ها را بدين گونه تأمين ميکرد و در قرآن مجيد در سوره قريش از آن خبر می دهد. بازرگانان قريش در سفرهاي تجاري خود از بيابانهاي هولناک و مخوف ميگذشتند، و صدها فرسخ راه را ميپيمودند. بيابانها و دشتهاي سوزان و بهتانگيزي که در همه جاي آن سکوت مطلق حکمفرما بود. نه راهي، نه آبي و درختي، و نه آبادي و نشانهاي. تجّار مکه در سفرهاي تجاري خود، از وجود اعراب بدوي که به خوبي از راههاي صحرا و منازل ميان راه آگاه بودند، براي راهنمایي و حمايت کاروانهاي خود استفاده ميکردند. معروفترين اين بازارهاي فصلي، «سوق عُکاظ» بود که پيغمبر (ص) نيز در ايام جواني، در آن شرکت داشته است. عرب ها در ماه ذيالقعده در بازار عُکاظ گرد ميآمدند و اقدام به بیان افتخارات خود و ايراد شعر و خطابه و شناسایي و شناساندن خود ميپرداختند. پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) نيز در اين بازار حضور می يافت[8]. ميتوان گفت اهل مکه عموماً تاجر بودند و از اين راه ثروت زيادي به دست ميآوردند. از اين گذشته چون مردم مکه سالي يکبار از زوّار کعبه و قبائل مختلف که براي انجام مراسم حج ميآمدند، پذيرائي مينمودند، از اين راه نيز، سود سرشاري عايد قريش ميشد. مبادلات تجاري آن ها طلا، نقره، پوست، چرم، ادويه، عطر، صمغ، سنا، يعني محصولات يمن و هند و حبشه بود، و از شام و مصر و فلسطين نيز کتان، ابريشم، اسلحه، غله، زيتون، و روغن زيتون و غيره ميآوردند. تجارت و ثروت اندوزي قريش با ربا خواري توأم بود. ثروتمندان عرب گذشته ازسودي که از تجارت ميبردند، سود حاصل از ربا نيز بر درآمد سرشار آن ها ميافزود. ربا را نوعي بيع و خريد و فروش ميدانستند. اين معنا موجب گرديد که اسلام از همان آغاز کار به جنگ رباخواران برود، تا آن جا که قرآن رباخواري را در حکم جنگ با خدا دانسته است[9]. عربستان محیطی مناسب برای گسترش اسلام مىدانيم كه اسلام در شبه جزيرهى عربستان ظهور كرد. در همان زمان مناطق ديگرى نيز در عالم وجود داشت كه داراى توانمندى و ثبات بيشترى نسبت به آنجا بود، پس چرا مكه مهد اين دين بزرگ، تعيين گرديد، و چرا شبه جزيرهى عربستان براى ظهور اسلام شايستهترين محيط شناخته شد؟ «واللَّه اعلم حيث يجعل رسالته». بايد گفت: در اينجا اِشكالى متوجه اين سؤال مىشود و آن اينكه ما در پى علتيابى حقيقتى شكل يافته در حال، هستيم؛ بدين معنا كه اگر اسلام در مكانى ديگر نيز ظهور كرده بود باز در پى تفسير و تعليل آن مىرفتيم. چنين اشكالى سبب گشودن باب مقايسه بين واقعيت و خيال است؛ مقايسهاى كه هرگز به واقعيت ثابت تاريخى منجر نمىشود؛ چرا كه رخدادها و وقايع، موادى نيستند كه بتوانيم آن ها را مجدداً در كارگاه تاريخ وارد كنيم و آن ها را كم و زياد كرده و يا تغيير دهيم تا بتوانيم پيامدهاى آن را دريابيم. - چنانكه در علوم تجربى عمل مىكنند. - در حقيقت ما بدون اينكه وقايع گذشته را ايجاد كنيم، آن ها را تفسير و توجيه مىنماييم. با این حال مناسبات ويژهاي که در جزيرة العرب در بعد اجتماعي و سياسي ميان مردم وجود داشت، از جهاتي ميتوانست ناخواسته محيط را براي توسعه اسلام آماده سازد، اين مطلب را ميتوان در چند نکته توضيح داد: 1. وضعيت سياسي جزيرة العرب عبارت از زندگي قبايل مختلفي بود که تحت سلطه هيچ گونه حاکميت سياسي واحدي نبودند. هر قبيله براي خود حاکميت مستقل از ساير قبايل داشت به طوري که ميتوان حکومت آنان را نوعي «ملوک الطوايفي» دانست. از اين رو قدرت آن ها پراکنده و فاقد رهبري واحد بود، اين وضعيت سبب شد تا مانع عمدهاي که در اين اعصار به نام «امپراطور» يا «شاه» يا «قدرت مرکزي» در برابر نهضت هاي مردمي وجود داشته و دارد، در جزيرة العرب وجود نداشته باشد، در تاريخ شاهديم که اين قدرت هاي مسلط با ايجاد زنجيره قدرت در همه نقاط تحت سلطه، می توانند هر حرکتي را زير نظر داشته باشند. اما در آن دوران جزيرة العرب از اين خطر بر کنار بود، قبايل مختلف حاکميت هاي مستقل از هم داشتند و ميان آنان درگيري ها و رقابت هايي براي گرفتن امتياز جريان داشت. اسلام در حالي گسترش يافت که از نظر سياسي در منطقه خود فقط با قدرت «قريش» رو در رو بود. قريش نيز به طوايف چندي تقسيم شده و تنها گروه خاصي از آن ها در برابر رسول خدا(ص) قرار داشتند. دکتر جواد علي تأکيد دارد که هيچ گونه حکومت مرکزي در مکه وجود نداشت، بلکه حکومت از آن سران و متنفذان بود که بر پايه وجاهت و شرافت خود در ميان مردم مطاع بودند.[10] اختلافات موجود در اين وضعيت سياسي در مکه، به سود دعوت آن حضرت بود، زيرا درست به دليل وجود اين شرايط سرايت اسلام به قبايل ديگر با مشکل مواجه نميشد. مدينه هم کمک شاياني به گسترش اسلام کرد، زيرا هنگامي که پيامبر(ص) حکومت تشکيل داد، همه قبايل براي حل اختلاف خود آن را پذيرفتند. دشمنان حکومت اسلامي مدينه قبايل متفرقي بودند که گر چه گاهي با يکديگر متحد ميشدند، اما معمولاً پيوندي با همديگر نداشته و به همين دليل کاري از پيش نميبردند. در حقيقت، اگر به وضعيت سياسي اين قبايل بنگريم، راه را براي ايجاد نوعي امپراطوري و اتحاد فراهم ميبينيم. پيامبر قريشي(ص) با تکيه بر قدرت ديني، توانست شرايط لازم را براي ايجاد تمرکز فراهم آورد. 2. نکته ديگري که از نظر سياسي حائز اهميت است، فقدان سلطه خارجي در جزيرة العرب بود، قدرتي که براي حفظ منافع خود در امور داخلي اعراب دخالت کرده و از قدرت يافتن هر گروه مخالف منافع خود جلوگيري کند، در آن سامان وجود نداشت. بخش هاي اصلي جزيرة العرب بر خلاف مناطقي چون يمن، عراق و شام که تحت نفوذ يکي از دو قدرت ايران و روم قرار داشت، منطقه آزاد به حساب ميآمد. اين بدان جهت بود که چيزي به نام «منافع» در اين سرزمين وجود نداشت. جاحظ بر اين نکته واقف گشته و تأکيد ميکند که کسي را رغبت غلبه بر شهر مکه نبود[11]. همين زمينه سبب شد تا رسول خدا(ص) از عدم وجود سلطه خارجي، بهره گرفته و به دور از چشم آن قدرت ها، نظامي قوي و دولتي نيرومند به وجود آورد، قدرتي که توانست در موقعيت مناسب، آن قدرت ها را در خانه خودشان به شکست بکشاند، طبيعتي است که اگر آن ها از اين جريان آگاهي داشتند، از همان ابتدا مانع رشد آن ميشدند، اما موقعيت جزيرة العرب چنان بود که به دور از چشم آن ها، اسلام در آن گسترش يافته و نيرومند شد. 3. از جمله مسايلي که در اين رابطه حايز اهميت است، موقعيت اجتماعي جزيرة العرب در آن دوران است. مهمترين ويژگي حيات اجتماعي جامعه جزيرة العرب زندگي قبيلهاي بود. افراد در پناه قبيله خود ميزيستند و جز سران قبيله کسي بر آنان تسلط نداشت. هر فردي از ناحيه قبايل ديگر مورد تجاوز قرار ميگرفت. حمله به قبيله متجاوز، امري طبيعي و پيامد قطعي آن حادثه بود. وقتي اسلام انتشار يافت بسياري از افراد قبايل مختلف بدان گرويدند، آن ها هر يک براي خود طايفه و قبيلهاي داشتند و قريش آزاد نبود که افراد ساير قبايل را نيز مورد سخت گيري و تحت فشار قرار دهد. در اين ميان بسياري از قبايل، خطر دين جديد را براي «معتقدات قبلي» خود درک نميکردند و لذا از گرويدن برخي افراد خود به «دين جديد» ممانعتي، به عمل نميآوردند. در اين شرايط، افراد مختلف مسلمان در پناه عشيره و قبيله خود محفوظ ميماندند، و تنها مسلماناني چون بلال، عمار، خباب بن ارت که در مکه، طايفه و قبيله و حمايتگري نداشتند، مورد آزار و شکنجه قرار ميگرفتند[12]، گر چه اين ممکن بود که خانواده يک تازه مسلمان، خود به تعذيب وي بپردازند و او را حبس کنند. رسول خدا (ص) خود از کساني بود که با حمايت «بني هاشم» و به خصوص حمايت هاي دليرانه ابوطالب مصونيت داشت، «ابوطالب» مؤمني فداکار و با تدبير بود که در لباس تقيّه به حمايت از پيامبر(ص) پرداخت.گفته شده است که وقتي قريش تصميم گرفت دشمني خود را بر ضد رسول خدا شدّت دهد و مسلمانان بني هاشم به اجبار روانه شعب ابي طالب شدند، به موازات آمدن مسلمانان بني هاشم به شعب، طايفه نامسلمانان بني هاشم نيز به آن ها ملحق شدند. اين همراهي به سبب روابط قبيلگي آنان با رسول خدا(ص) بود[13]. امير مؤمنان علي عليه السلام در اين مورد ميفرمايد: «قريش مجبورمان کردند تا به کوهي دشوار رويم و آتش جنگ را براي ما برافروختند. اما خدا خواست تا ما پاسدار شريعتش باشيم و نگاهدار حرمتش، مؤمن ما از اين کار خواهان مزد بود و کافر ما از تبار خويش حمايت مينمود. آن که از قريش مسلمان گرديد، آزاري که ما را بود، بدو نميرسيد. چه، يا هم سوگندي داشت که پاس او را ميداشت، يا خويشاوندي که به ياري وي همت ميگماشت، پس او از کشته شدن در امان بود.»[14] به هر حال حمايت کامل بني هاشم جز ابو لهب و ابو سفيان از رسول خدا (ص)، سبب امنيت و مصونيت آن حضرت بود؛ هنگامي که ابوطالب در سال دهم بعثت (عام الحزن) در گذشت، پيامبر(ص) با مشکلات فراوان جدّي مواجه گرديد[15]. اين مسأله که خداوند به رسولش فرمان داد تا در آغاز دعوت اسلام، خويشاوندان نزديک خود را دعوت به اسلام نمايد و آنان را بيم دهد[16] شايد يک علتش آن باشد که آنان با گرويدن خود به اسلام، علاوه بر حمايت از پيامبر(ص) به عنوان پيامبر خدا، از او به عنوان عضوي از خاندان خود نيز حمايت ميکردند. به هر روي، در نظام جاهلي، روابط قبيلهاي عاملي براي حفظ جان افراد به حساب آمده و در کنار آن همان طور که امير مؤمنان(ع) اشاره فرموده است پيمان هايي که افراد با قبايل ديگر داشتند، موجب ايمني آنان از آزار و شکنجه ميگرديد[17]. 4. در نظام اجتماعي اعراب، الگوي مردم، رئيس قبيله بود. در انتخاب رئيس قبيله، علاوه بر جنبههاي ارثي، خصلت هايي مانند سخاوت، شجاعت، دانايي و امثال آن مؤثر بود. پس افراد قبيله، تابع محض رئيس قبیله بودند و در هر راهي که او قدم ميگذاشت از او پيروي ميکردند. افراد قبايل در پذيرش يا رد اسلام بيشتر به رئيس يا رؤساي قبيله خود توجه داشتند و تا وقتي آن ها به «دين جديد» نميگرويدند، افراد عادي قبايل نيز ميلي از خود نشان نميدادند، اين وضعيت ميتوانست به همان اندازه که در دوري مردم از اسلام تأثير داشته باشد، در پذيرش آن ها نيز مؤثر باشد. با این حال در تمام دوره بعثت و حتي تا هنگام فتح مکه، جنبه منفي اين تأثير بيشتر مطرح بود، چرا که اغلب رؤساي قبايل نگاهشان به قريش بود و تا وقتي قريش در برابر اسلام مقاومت ميکرد، آن ها نيز تسليم نميشدند، البته در همان دوران شاهد تأثير گرويدن برخي از رؤساي قبايل در گرويدن مردم به اسلام هستيم، اين مطلب به صورت قابل توجهي درباره اسلام آوردن «سعد بن معاذ» و اثر آن در افراد قبيلهاش، نقل شده است[18]. در واپسين روزهاي سقوط قريش در مکه، قبائل مختلفي در مقابل اسلام سر فرود آوردند، در سال نهم و دهم هجري يکباره رؤساي قبايل نزد پيامبر(ص) آمده اسلام را پذيرا شدند، اگر چه قرآن پذيرشاسلام را توسط آنان، ايمان تلقي نکرده و تسليم شدن ياد کرده است[19]. 5. مسأله حق جوار نيز در برخي شرايط وسيلهاي براي حفظ جان برخي از مسلمانان شد. زماني که فردي از يکي از اشراف درخواست حق جوار ميکرد و او ميپذيرفت، هيچ کس نميتوانست به او آزاري برساند. گفته شده: زماني که بعضي مهاجران حبشه به مکه باز گشتند، کساني از آن ها که شرايط را دشوار ديدند در جوار برخي از اشراف مکه در آمدند، عثمان بن عفان در جوار ابواحيحه، ابوحذيفة بن عتبه در جوار اميه، معصب بن عمير در جوار نضر بن حارث (يا در جوار ابوعزيز بن عمير برادرش) و زبير بن عوام در جوار زمعة بن مسعود و ابن عوف در جوار اسودبن عبد يغوث در آمدند. از ميان آنان عثمان بن مظعون که در جوار وليد بن مغيره در آمده بود، شرافت مسلماني را برتر از آن دانست که در جوار مشرک برود. او با نفي جوار، شکنجه و آزار را بر خود روا شمرد[20] بايد به حق جوار، حلف هاي موجود ميان قبايل، طوايف و افراد را نيز افزود[21]. 6. از جمله اخلاقيات سياسي عرب جاهلي تعهدي بود که افراد در قبال بيعت با رئيس قبيله داشتند، اين تعهد با قبايل هم پيمان نيز تا وقتي طرف مقابل اعلام انصراف نکرده بود، وجود داشت و رعايت ميشد. اکثر کساني که مسلمان ميشدند، با دادن دست بيعت به پيامبر، حمايت خود را از او اعلام ميداشتند، اين انعقاد پيمان در طي بيست و سه سال، به دفعات ميان پيامبر(ص) و اصحاب او تحقق يافت. علاوه بر اين که تک تک افراد چنين بيعتي با پيامبر(ص) انجام ميدادند، پيمان هايي دسته جمعي مانند «عقبه اولي» و «عقبه ثانيه» و «بيعت رضوان» با پيامبر(ص) صورت گرفت. بيعت و اهميت آن نزد عرب اين نتيجه را نيز داشت که اگر حتي بيعتي ناحق صورت ميگرفت عرب خود را ملزم به حمايت از آن ميدانست. 7. . . . مذهب در عربستان[22] وقتي ابراهيم خليل، پرچم يکتا پرستي را در محيط حجاز برافراشت و با همياري فرزند خود، اسماعيل «کعبه» را تعمير نمود، گروهي به او پيوستند و از اشعه خورشيد وجود او، دل هایي روشن گرديد. اما درست معلوم نيست که تا چه اندازه آن رادمرد الهي، توانست آیين توحيد را گسترش دهد، و صفوف فشردهاي را از خداپرستان تشکيل دهد. اميرمؤمنان، اوضاع مذهبي ملل عرب را چنين تشريح ميکند: «مردم آن روز داراي مذهب هاي گوناگون، و بدعت هاي مختلف و طوائف متفرق بودند، گروهي خداوند را به خلقش تشبيه ميکردند (و براي او اعضایي قایل بودند)، و برخي در اسم او تصرف ميکردند (مانند بت پرستان، که «لات» را از الله و «عزي» را از عزيز گرفته بودند)، و جمعي به غير او اشاره ميکردند سپس آنان را به وسيله رسول اکرم هدايت کرد و به معارف الهي آشنا ساخت»[23] طبقه روشنفکر عرب، ستاره و ماه را ميپرستيدند. اما طبقه منحط، که اکثريت سکنه عربستان را تشکيل ميداد، علاوه بر بت هاي قبيلهاي و خانگي، به تعداد روزهاي سال 360 بت ميپرستيدند، و حوادث هر روز را به يکي از آن ها وابسته ميدانستند. بت پرستي در محيط مکه، پس از ابراهيم خليل(ع) انجام گرفت. ولي به طور مسلم در روزهاي نخست به اين صورت گسترده نبود، بلکه روز نخست آن ها را شفيع دانسته، آن گاه گام فراتر نهاده، کم کم آن ها را صاحبان قدرت پنداشتند. بت هایي که دور کعبه چيده شده بود، مورد علاقه و احترام همه طوایف بوده، اما بت هاي قبيلهاي تنها مورد تعظيم يک دسته خاصي بود، و براي اين که بت هر قبيله محفوظ بماند، براي آن ها جاهایي معين ميکردند و کليد داري معابد، که جايگاه بتان بود به وراثت دست به دست ميگشت. خضوع اعراب در برابر بت ها واقعاً حيرت انگيز بود، آن ها معتقد بودند که به وسيله قرباني ها ميتوان رضايت آن ها را جلب کرد، و پس از قرباني کردن، خون حيوان قرباني شده را، به سر و صورت بت ميماليدند، و در کارهاي بزرگ و سنگين از آن ها مشورت ميکردند و مشورت آنان چوب هایي بود که در يکي مينوشتند «افعل»، و در ديگري «لا تفعل»، سپس دست دراز ميکردند، و هر کدام از آن ها بيرون ميآمد، بر طبق آن عمل مينمودند. بر اثر پرستش اين معبودهاي پوشالي گوناگون، تضادها و تعارض ها و جنگ ها و اختلاف ها و کشت و کشتارها و بالاخره بدبختيها و خسارت هاي مادي و معنوي فراواني، دامنگير اين صحرانشينان وحشي بود. امير مؤمنان علي(ع) در يکي از خطبههاي خود، درباره اعراب پيش از اسلام ميفرمايد: «خدا محمد(ص) را، به رسالت مبعوث ساخت، تا جهانيان را بيم دهد و او را امين دستورهاي آسماني خود قرار داد. در آن حال، شما اي گروه عرب بدترين دينها را داشتيد، و در بدترين سرزمين ها زندگي مينموديد، و در بين سنگ هاي خشن و مارهاي گزنده ميخوابيديد، از آب تيره مينوشيديد و غذاي ناگوار ميخورديد، خون يکديگر را ميريختيد و پيوندهاي خويشاوندي را قطع مينموديد، بت ها در ميان شما بر پا بود و گناهان سراسر وجود شما را فراگرفته بود.»[24] خرافات در عقاید عرب جاهلي[25] قرآن مجيد، هدف هاي مقدس بعثت پيامبر اسلام را با جملههاي کوتاهي بيان کرده است. يکي از آن ها که شايان توجه بيشتر ميباشد، اين آيه است: «وَ يَضعُ عَنْهُمْ إِصرَهُمْ وَ الأَغْلَالَ الَّتى كانَت عَلَيْهِمْ»[26] «پيامبر اسلام تکاليف شاق، و غُل و زنجيرهايي را که بر آن ها استبر ميدارد». اکنون بايد ديد مقصود از غُل و زنجيري که در دوران طلوع فجر اسلام، به دست و پاي عرب دوران جاهليتبود، چيست؟ مسلماً مقصود، غُل و زنجير آهنين نيست، بلکه منظور همان اوهام و خرافاتي است که فکر و عقل آن ها را از رشد و نمو بازداشته بود، و يک چنين گير و بند که به بال فکر بشر بسته شود، به مراتب از زنجيرهاي آهنين، زيانبخشتر و ضرر بارتر است. زيرا زنجيرهاي آهنين پس از گذشتن مدتي، از دست و پا برداشته ميشود و فرد زنداني با فکر سالم و منزه از خرافات گام در زندگي ميگذارد، اما سلسلههایي که از اوهام و اباطيل، بسان رشتههاي سردرگم، به عقل و شعور و ادراک انسان پيچيده ميشود، چه بسا تا دم مرگ با انسان همراه ميباشد، و او را از هر گونه تلاش، حتي براي باز کردن اين قيد و بند، باز ميدارد. انسان با فکر سالم و در پرتو عقل و خرد ميتواند هر گونه قيد و بند آهنين را در هم شکند، ولي فعاليت و تلاش انسان بدون فکر سالم و دور از هر گونه وهم و خيال، نقشي بر آب و عاري از فایده ميشود. يکي از بزرگترين افتخارات پيامبر گرامي اينست که: با خرافات و اوهام و افسانه و خيال، مبارزه نمود و عقل و خرد بشر را از غبار و زنگ خرافات شستشو داد. و فرمود: من براي اين آمدهام که قدرت فکري بشر را تقويت کنم، و با هر گونه خرافات به هر رنگ که باشد، حتي اگر به پيشرفت هدفم کمک کند سرسختانه مبارزه نمايم. سياستمداران جهان، که جز حکومتبر مردم غرض و مقصدي ندارند، پيوسته از هر پيش آمدي به نفع خود استفاده ميکنند. حتي اگر افسانههاي باستاني و عقائد خرافي ملتي به رياست و حکومت آن ها کمک کند، از ترويج آن خودداري نمينمايند، و اگر آنان، افرادي متفکر و منطقي باشند، در اين صورت به نام احترام به افکار عمومي و عقايد اکثريت، از افسانهها و اوهام که با ميزان و مقياس عقل تطبيق نميکند، طرفداري ميکنند. ولي پيامبر اسلام، نه تنها از آن عقائد خرافي که به ضرر خود و اجتماع تمام ميشد، جلوگيري مينمود، بلکه حتي اگر يک افسانه محلي، يک فکري بياساس به پيشرفت هدف او کمک ميکرد، با تمام قوا و نيرو با آن مبارزه نموده و کوشش ميکرد که مردم بنده حقيقتباشند نه بنده افسانه و خرافات. اينک از باب نمونه داستان زير را مطالعه کنيد: ...يگانه فرزند ذکور حضرت پيامبر (ص) به نام«ابراهيم» درگذشت. پيامبر در مرگ وي غمگين و دردمند بود، و بياختيار اشگ از گوشه چشمان او سرازير ميشد. روز مرگ او آفتاب گرفت، ملتخرافي و افسانه پسند عرب؛ گرفتگي خورشيد را نشانه عظمت مصيبت پيامبر دانسته و گفتند: آفتاب براي مرگ فرزند پيامبر گرفته شده است. پيامبر اين جمله را شنيد، بالاي منبر رفت و فرمود: آفتاب و ماه، دو نشانه بزرگ از قدرت بيپايان خدا هستند و سر به فرمان او دارند، هرگز براي مرگ و زندگي کسي نميگيرند. هر موقع ماه و آفتاب گرفت، نماز آيات بخوانيد. در اين لحظه از منبر پایين آمد، و با مردم نماز آيات خواند.[27] فکر گرفتگي خورشيد، به خاطر مرگ فرزند صاحب رسالت، گر چه عقيده مردم را نسبتبه وي راسخ تر ميساخت، و در نتيجه به پيشرفت آیين او کمک ميکرد، ولي او هرگز راضي نشد که موقعيت او از طريق افسانه در دل مردم تحکيم گردد. مبارزه وي با افسانه و خرافه، که نمونه بارز آن، مبارزه با بت پرستي و الوهيت هر مصنوع ممکن ميباشد، نه تنها شيوه دوران رسالت او بود، بلکه او در تمام ادوار زندگي، حتي در زمان کودکي با اوهام و خرافات مبارزه مينمود. روزي که سن محمد(ص)، از چهار سال تجاوز نميکرد، و در صحرا زير نظر دايه و مادر رضاعي خود «حليمه» زندگي مينمود، از مادر خود درخواست کرد که همراه برادران رضاعي خود به صحرا رود. «حليمه» ميگويد: فرداي آن روز، محمد را شستشو دادم، و به موهايش روغن زدم، به چشمانش سرمه کشيدم، براي اين که ديوهاي صحرا به او صدمه نرسانند، يک مهره يماني که در نخ قرار گرفته بود، براي محافظتبه گردن او آويختم. محمد(ص) مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنين گفت: مادر جان آرام، خداي من که پيوسته با من است، نگهدار و حافظ من است.[28] عقاید تمام ملل و جامعههاي جهان، روز طلوع ستاره اسلام، با انواعي از خرافات و افسانهها آميخته بود، و افسانههاي يوناني و ساساني بر افکار مللي که مترقيترين جامعه آن روز به شمار ميرفتند، حکومت ميکرد. هم اکنون در ميان ملل مترقي شرق، خرافههاي زيادي وجود دارد، که تمدن کنوني نتوانسته آن ها را از قاموس زندگي مردم بردارد. رشد افسانه و خرافه به تناسب علم و فرهنگ، جامعه هر چه از نظر علم و فرهنگ عقب باشد، به همان نسبتخرافه و اوهام در ميان آن ها زيادتر خواهد بود. تاريخ، براي مردم شبه جزيره، خرافه و افسانههاي زيادي ضبط کرده است، و نويسنده کتاب «بلوغ الارب في معرفة احوال العرب»[29]، بيشتر آن ها را در همان کتاب، با يک سلسله شواهد شعري و غيره گرد آورده است. انسان پس از مراجعه به اين کتاب و غير آن، با انبوهي از خرافات روبه رو ميگردد که مغز عرب جاهلي را پر کرده بود. و اين رشتههاي بياساس، يکي از علل عقب افتادگي اين ملت، از ملل ديگر بود. بزرگترين سد، در برابر پيشرفت آیين اسلام، همان افسانهها بود، و از اين جهت پيامبر با تمام قدرت ميکوشيد که آثار«جاهليت» را، که همان افسانه و اوهام بود از ميان بردارد. هنگامي که «معاذ بن جبل» را به يمن اعزام نمود، به او چنين دستور داد: «اي معاذ، آثار جاهليت و افکار و عقايد خرافي را، از ميان مردم نابود کن، و سنن اسلام را که همان دعوت به تفکر و تعقل است، زنده نما. »[30] او در برابر تودههاي زيادي از عرب که ساليان درازي افکار جاهلي و عقاید خرافي بر آن ها حکومت کرده بود، چنين ميگفت: «کل ماثرة في الجاهلیة تحت قدمي»[31] يعني: با پديد آمدن اسلام، کليه مراسم و عقاید و وسایل افتخار موهوم، محو و نابود گرديد و زير پاي من قرار گرفت. اينک براي روشن ساختن ارزش معارف اسلام، نمونههايي را در اين جا ميآوريم: ü مردي که فرزند او دچار گلو درد شده بود، با آويزههاي جادوئي وارد محضر پيامبر شد. پيامبر فرمود: فرزندان خود را با اين آويزههاي جادوئي نترسانيد، لازم است در اين بيماري از عصاره «عود هندي» استفاده نمائيد.[32] امام صادق(ع) ميفرمود: «ان کثيرا من التمائم شرک»، بسياري از بازوبندها و آويزهها شرک است.[33] ü اگر دندان فرزند آنان ميافتاد، آن را با دو انگشتبه سوي آفتاب پرتاب کرده ميگفتند: آفتاب! دنداني بهتر از اين بده. ü زني که بچهاش نميماند، اگر هفتبار بر کشته مرد بزرگي قدم ميگذاشت، معتقد بودند که: بچه او باقي ميماند و... ü شتري را در کنار قبري حبس ميکردند، تا صاحب قبر هنگام قيامت پياده محشور نشود. ü اگر گاو ماده آب نميخورد، گاو نر را ميزدند. محيط پيدايش اسلام على عليه السلام عصر و زمينه بعثت رسول اكرم را اين طور توصيف مى فرمايد: «اءرسله على حين فترة من الرسل، و طول هجعة من الامم، و انتقاض من المبرم[34] و انتشار من الامور، و تلظ من الحروب و الدنيا كاسفة النور، ظاهرة الغرور، على حين اصفرا من ورقها و اياس من ثمرها»[35] «خداوند او را در دوره اى مبعوث فرمود: كه فترت و فاصله اى در آمدن پيامبران رخ داده بود؛ ملت ها در خوابى گران و طولانى فرو رفته بودند؛ كارها پراكنده، تنور جنگ ها داغ بود؛ جهان را تاريكى فرا گرفته و غرور و فريب در آن نمايان بود؛ برگ درخت بشريت به سوى زردى گراييده، اميدى به ميوه اين درخت نمى رفت». پيامبران معمولاً در مواقعى ظهور كرده اند كه بشريت و لااقل محيط اجتماعى ظهور آن ها، در يك پرتگاه خطرناكى قرار داشته و آن ها سبب نجات و اصلاح اجتماع خود شده اند. قرآن كريم خطاب به مردم عصر رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين مى فرمايد: وَ كُنتُمْ عَلى شفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنهَا[36]. شما در پرتگاه سقوط در آتش بوديد كه خداوند (به وسيله رسول مكرم ) شما را از آن نجات داد. در عصر بعثت خاتم الانبياء كه تمام دنيا در ظلمت و خاموشى و هرج و مرج و فساد فرو رفته است، ناگهان فرياد «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» بلند مى شود و در آن واحد به دو دگرگونى و انقلاب و دو حركت دست مى زند. یکی اصلاحات اجتماعی و سیاسی و دیگر اصلاح درونی و تزکیه و تهذیب نفس که از حرکت اول مهم تر و اساسی تر است؛ زیرا ملتی که به اصلاح درون همراه با اصلاح برون نپردازد خود زمینه فساد و تباهی را مهیا می کند. زنان و دختران در دوره جاهليت[37] گاهى عقيده اى به بشر تحميل مى شود، از هر راهى ولو از راه تقليد آباء و اجداد، و بعد انسان به آن عقيده خو مى گيرد و آن عقيده بدون آن كه با قوه تفكر او كوچكترين ارتباطى داشته باشد، در روح او مستقر مى گردد. اولين خاصيت و اثر اين گونه عقاید اين است كه جلوى تفكر آزاد انسان را مى گيرد و به صورت زنجيرى براى عقل و فكر انسان در مى آيد. اين گونه عقاید عبارت است از يك سلسله زنجيرهاى اعتقادى و عرفى و تقليدى كه به دست و پاى فكر و روح انسان بسته مى شود، و همان طورى كه يك آدم به زنجير كشيده و به غُل بسته شده، خودش قادر نيست آن زنجير را از دست و پاى خودش باز بكند، شخص ديگرى لازم است تا با وسایلى كه در اختيار دارد آن را از دست و پا و گردن او باز بكند، ملت هايى هم كه نه از روى تفكر، عقایدى را پذيرفته اند بلكه از روى يك نوع عادت، تقليد، تلقين و... آن عقاید را پيدا كرده اند چون فكر آن ها را به زنجير كشيده است، نيروى ديگرى لازم است كه اين زنجيرها را پاره كند تا بتواند خودش آزادانه فكر كند و عقيده اى را بر مبناى تفكر انتخاب بكند. اين از بزرگترين خدمت هايى است كه يك فرد مى تواند به بشر بكند. يكى از كارهاى انبياء همين بوده است كه اين گونه پايگاه هاى اعتقادى را خراب كنند تا فرد آزاد شده بتواند آزادانه درباره خودش، سرنوشت و اعتقاد خودش فكر كند. در اين زمينه مثال خيلى زياد است. براى اين كه اجمالاً بدانيد انسان در حالى كه در زنجير يك عادت گرفتار است، اصلاً نمى تواند درباره آن فكر بكند، يك مثال كوچك برايتان عرض مى كنم، قياس بگيريد. يكى از معاريف صحابه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) آمد در مقابل حضرت ايستاد و عرض كرد يا رسول الله! من هر چه فكر مى كنم، مى بينم نعمتى كه خدا به وسيله شما بر ما ارزانى داشت بيش از آن اندازه اى است كه ما تصور مى كنيم. (ظاهراً اين سخن را در وقتى گفت كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به دخترشان يا به يك دختر بچه ديگرى مهربانى مى كرد). بعد يك جريان قساوت آميزى را از خودش نقل كرد كه واقعاً اسباب حيرت است و خود او آن وقت حيرت كرده بود كه چگونه بوده است كه چنين كارى را انجام مى داده اند. مى گويد: من از كسانى بودم كه تحت تأثير اين عادت قرار گرفته بودم كه دختر را نبايد زنده نگه داشت، دختر مايه ننگ است و اين مايه ننگ را بايد از ميان برد. بعد نقل مى كند كه زنش دخترى مى زايد و سپس دختر را مخفى مى كند و به او مى گويد: من دخترم را از ميان بردم. دختر بزرگ مى شود، شش یا هفت ساله مى شود. يك روز اين دختر را مى آورد به اين پدر نشان مى دهد به اطمينان اين كه ببيند يك چنين دختر شيرينى دارد ديگر كارى به كارش نخواهد داشت، و بعد با چه وضع قساوت آميزى همين مرد اين دختر را زنده به گور مى كند. مى گويد: حال من مى فهمم كه ما چه جانورهاى بوديم و تو چطور ما را نجات دادى. ما آن وقتى كه اين كار را مى كرديم فكر مى كرديم چه كار خوبى داريم مى كنيم. 2- ازدواج تحميلى[38] در جاهليت، پدران و در نبودن آن ها برادران چون از طرفى براى خود حتى ولايت و قيمومت قایل بودند، دختر را به اراده خودشان شوهر مى دادند نه به اراده خود او. 3- مهر زنان[39] در جاهليت پدران و مادران، مهر را به عنوان حق الزحمه و«شيربها» حق خود مى دانستند. در تفسير كشاف و غيره مى نويسند: هنگامى كه دخترى براى يكى از آن ها متولد مى شد و ديگرى مى خواست به او تبريك بگويد، مى گفت: «هنيئا لك النافجة» يعنى اين مايه افزايش ثروت، تو را گوارا باد. كنايه از اين كه بعداً اين دختر را شوهر مى دهى و مهر دريافت مى دارد. يكى ديگر[40] از آن رسوم اين بود كه مردى با زنى ازدواج مى كرد و براى او احياناً مهر سنگينى قرار مى داد، اما همين كه از او سير مى شد و هواى تجديد عروسى به سرش مى زد زن بيچاره را متهم مى كرد به فحشا و حيثيت او را لكه دار مى كرد و چنين وانمود مى كرد كه اين زن از اول شايستگى همسرى مرا نداشته و ازدواج بايد فسخ شود و من مهرى كه داده ام بايد پس بگيرم. قرآن كريم اين رسم را نيز منسوخ كرد و جلو آن را گرفت. قرآن كريم[41] هر رسمى كه موجب تضييع مهر زنان مى شد منسوخ كرد، از آن جمله اين كه وقتى كه مردى نسبت به زنش دل سرد و بى ميل مى شد او را در مضيقه و شكنجه قرار مى داد، هدفش اين بود كه با تحت شكنجه قرار دادن او، او را به طلاق راضى كند و تمام يا قسمتى از آن چه به عنوان مهر به او داده از او پس بگيرد. قرآن كريم فرمود: « وَ لا تَعْضلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مَا ءَاتَيْتُمُوهُنَ»[42]يعنى زنان را به خاطر اين كه چيزى از آن ها بگيريد و قسمتى از مهرى كه به آن ها داده ايد جبران كنيد تحت مضيقه و شكنجه قرار ندهيد! 4- نكاح شِغار[43] نكاح «شِغار» يكى ديگر از مظاهر اختياردارى مطلق پدران نسبت به دختران بود. نكاح شغار يعنى معاوضه كردن دختران به اين نحو[44] كه مردى به مرد ديگر مى گفت كه من دختر یا خواهرم را به عقد تو در مى آورم كه در عوض دختر يا خواهر تو زن من باشد و او هم قبول مى كرد، به اين ترتيب هر يك از دو دختر مهر ديگرى به شمار مى رفت و به پدر يا برادر ديگرى تعلق مى گرفت، اين نوع نكاح را نكاح «شِغار» مى ناميدند. اسلام اين رسم را منسوخ كرد، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «لا شغار فى الاسلام»[45]يعنى در اسلام معاوضه دختر يا خواهر ممنوع است. 5- كار كردن داماد براى پدر زن[46] اسلام، آیين كار كردن داماد براى پدر زن را كه طبق گفته جامعه شناسان در دوره هایى وجود داشته كه هنوز ثروت قابل مبادله اى در كار نبوده منسوخ كرد.[47] داستان موسى و شعيب كه در قرآن كريم آمده است از وجود چنين رسمى حكايت مى كند. 6 - ارث زوجيت[48] در زمان جاهليت رسوم ديگرى نيز بود كه عملاً موجب محروم بودن زن از مهر مى شد: يكى از آن ها رسم ارث زوجيت بود: اگر كسى مى مرد وارثان او از قبيل فرزندان و برادران همان طورى كه ثروت او را به ارث مى بردند همسرى زن او را نيز به ارث مى بردند پس از مردن شخص: پسر يا برادر ميت حق همسرى ميت را باقى مى پنداشت و خود را مختار مى دانست كه زن او را به ديگرى تزويج كند و مهر را خودش بگيرد ویا او را بدون مهر به همسری خود بگیرند. اين رسم[49]نيز منحصر به اعراب نبوده در قوانين قديم هندى و ژاپنى و رومى و يونانى و ايرانى تبعيض هاى ناروا در مسأله ارث زياد وجود داشته است. قرآن كريم[50]ارث زوجيت را منسوخ كرد. فرمود: « يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا يحِلُّ لَكُمْ أَن تَرِثُوا النِّساءَ كَرْها»[51] اى مردمى كه به پيغمبر و قرآن ايمان داريد بايد بدانيد كه براى شما روا نيست كه زنان مورثان خود را به ارث ببريد، در حالى كه خود آن زنان ميل ندارند كه همسر شما باشند. قرآن كريم در آيه ديگر به طور كلى ازدواج با زن پدر را قدغن كرد هر چند به صورت ارث نباشد و بخواهند آزادانه با هم ازدواج كنند. فرمود: « وَ لا تَنكِحُوا مَا نَكَحَ ءَابَاؤُكم مِّنَ النِّساءِ»[52] با زنان پدران خود ازدواج نكنيد. [1] - دره های کوچک و بزرگی که در خلال کوه ها وجود دارد را عرب وادی می نامد. [2] - آثار اسلامی مکه و مدینه، رسول جعفریان، صص 41 و 42 [3] - آثار اسلامی مکه و مدینه، رسول جعفریان، صص 176 و ... [4] - الجاهلية.ص 44 (به نقل از مجمع الأمثال ميداني.) [5] - تاريخ سياسي اسلامي، دکتر صادق آيينهوند ص 47 [6] - از پيدايش اسلام تا ايران اسلامي، رسول جعفريان ص 23 [7] - تاريخ اسلام، علي دواني ص 40 [8] - تاريخ يعقوبي، جلد 1 ص 314 و تاريخ اسلام، علي دواني ص 30 [9] - فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ «بدانيد به جنگ با خدا و فرستاده وى، برخاستهايد» (سوره بقره آيه 279). وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَوا «و حال آن كه خدا داد و ستد را حلال، و ربا را حرام گردانيده است»(سوره بقره آيه 275). [10] - المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام،ج 4،ص 48 [11] - رسائل الجاحظ،ج 1،ص 187(تحقيق:عبد السلام هارون). [12] - انساب الاشراف،ج 1،ص 197ـ156،طبقات الکبري،ج 3،ص 248،شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد،ج 13،ص .255 [13] - شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد،ج 14،ص 65،انساب الاشراف،ج 1،ص .230 [14] - نهج البلاغه،نامه نهم. [15] - السيرة النبوية، ابن هشام،ص 416، شرح نهج البلاغه،ج 14، ص 61، تاريخ اليعقوبي، ج 2،ص 36، الصحيح من سيرة النبي(ص)، ج 2،ص 125ـ124 ،سيرة ابن اسحاق، ص243. [16] - آيه «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَك الأَقْرَبِينَ» سوره شعراء، 214 [17] - نک:تفسير المنار،ج 10،ص 149 [18] - الصحيح من سيره النبي(ص)،ج 2،ص 200،حياة الصحابه،ج 1،ص 170 از:البداية و النهايه،ج 3،ص152،وفاء الوفاء،ج 1،ص .27 [19] - حجرات، 14 [20] - انساب الاشراف،ج 1،ص 227 [21] - نهج البلاغه،نامه نهم. [22] - کتاب: فروغ ابديت، جعفر سبحاني ج 1، ص 43 [23] - «و اهل الارض يومئذ ملل متفرقة،و اهواء منتشرة،و طوائف متشتتة بين مشبه لله بخلقه، او ملحد في اسمه او مشير الي غيره فهداهم به من الضلالة،و انقذهم من الجهالة»، نهج البلاغه،خ 1. [24] - «نهج البلاغه»،خ 26. [25] - فروغ ابديت، جعفر سبحاني ج 1، ص 54 [26] - سوره اعراف/157. [27] - «بحار الانوار»،ج 22/155. [28] - مهلا يا اماه،فان معي من يحفظني.«بحار»،ج 15/392. [29] - نگارش سيد محمود آلوسي،ج 2/286-369. [30] - «تحف العقول»/25،و«سيره ابن هشام»،ج 3/412. [31] - «سيره ابن هشام»،ج 3/412. [32] - «التاج»،ج 3/184. [33] - «سفينه»، اده«رقي». [34] - نهج البلاغه، ترجمه دكتر شهيدى، خ 158، ص 158. [35] - نهج البلاغه (فى ظلال )، خطبه 87، (و همان، ترجمه دكتر شهيدى، خ 89، ص 72. [36] - سوره آل عمران، آيه 103. [37] - پيرامون جمهورى اسلامى ، صص 117و115. [38] - نظام حقوق زن در اسلام ، ص 239. [39] - همان [40] - همان، ص 141. [41] - همان [42] - سوره نساء، آيه 19 . [43] - نظام حقوق زن در اسلام ، ص 89. [44] - همان ، ص 239. [45] - بحار الانوار، ج 103 و 370. [46] - نظام حقوق زن در اسلام ، ص 240. [47] - ريشه چنين رسمى دو چيز بوده است : اول نبودن ثروت ، كه داماد اگر قصد خدمتى به زن يا پدر زن مى توانسته بكند غالبا منحصر به اين بوده كه براى آن ها كار كند. و دوم رسم جهاز دادن بوده است. جامعه شناسان معتقدند كه رسم جهاز دادن به دختر از طرف پدر يكى از رسوم و سنن كهن است. پدر براى اين كه بتواند جهاز براى دختر خود فراهم كند داماد را اجير خود مى كرد و يا از او پولى دريافت مى كرد، عملا آن چه پدر از داماد مى گرفت به نفع دختر و براى دختر بوده است.به هر حال در اسلام اين آیين منسوخ شد و پدر زن حق ندارد مهر را مال خود بداند، هر چند هدف و منظورش اين باشد كه آن را صرف و خرج دختر كند. اين خود دختر است كه اختيار آن مال را دارد كه به هر نحو بخواهد مصرف كند. در روايات اسلامى تصريح شده كه اين گونه مهر قرار دادن در اسلام روا نيست . (همان ، صص 241 240؛ اين پاورقى از متن آورده شده است . [48] - نظام حقوق در اسلام : ص 241 و هم چنين براى اطلاعات بيشتر ر.ك به همان : صص 281،280 [49] - همان ، ص 281. [50] - همان ، صص 242 241. [51] - سوره نساء، آيه 19. [52] - سوره نساء، آيه 22. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 15:23 توسط حسین اویسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
درج هرگونه مطلب با ذکر آدرس بلامانع است
|
|
RSS
|




